هوا مدتی است خوب شده؛ خنک و آفتابی. صبح ها که از خانه بیرون می آیم تا به دانشگاه بیایم، آنقدر این هوا در من اثر خوب می گذارد که کلی شاد می شوم. ولی وقتی وارد آزمایشگاه می شوم چشمم می افتد به این آقای قهوه ای. من از این آقای قهوه ای بدم می آید. یعنی حتی ذره ای در وجود آقای قهوه ای نیست که من با آن مشکل نداشته باشم. آقای قهوه ای همیشه سرما دارد. همیشه فین فین می کند و آب دهانش را پشت سر من، داخل سطل آشغال تف می کند و این کار با چنان صدای بلندی انجام می شود که من می توانم تمام عناصر تشکیل دهنده آنرا تشخیص دهم. آقای قهوه ای شلوار جین می پوشد، و همیشه پاچه آنرا آنقدر بالا می دهد که دو سوم ساق پای قهوه ای اش معلوم است. آقای قهوه ای آدم بسیار پاچه خواری هم هست. آنقدر دنبال این استاد ما راه می افتد و "سِر" می گوید به او که من یاد فیلم های هندی عهد بوق می افتم که آنها نوکر بودند و انگلیسی ها ارباب. آقای قهوه ای وسط های روز که وارد آزمایشگاه می شود زیر لب آواز می خواند و وقتی سر جایش می نشیند هم دست از این کار نمی کشد. آقای قهوه ای روزهای اول فکر می کرد من برادر او هستم و به من می گفت برادر ایمان، و باعث شد که من با او برخورد بسیار شدیدی کنم که سریع فامیل نشود. آقای قهوه ای بعضی وقت ها که پای تلفن حرف می زند، آنرا روی بلندگو می گذارد و من مجبورم دو صدای نخراشیده را در یک آن تحمل کنم. آقای قهوه ای قبلاً خیلی بوی بدی هم می داد، اما جدیداً بهتر شده. او یک اسپری دئودرانت در کیفش نگه می دارد و اگر قرار است به ملاقات کسی برود، نصف آنرا روی خودش خالی می کند که باعث تنگی نفس من می شود.
الان هم که دارم این را می نویسم، صدای موسیقی را در گوشم تا آخر زیاد کرده ام، اما همچنان صدای فین فین آقای قهوه ای می آید. ای کاش این پی اچ دی لعنتی تا هوا خیلی سرد نشده تمام شود تا من هم حالی از هوای خوب ببرم و هم از شر آقای قهوه ای خلاص شوم.