پنجشنبه ۲۵ اوت ۲۰۱۱

افتخار

هوا مدتی است خوب شده؛ خنک و آفتابی. صبح ها که از خانه بیرون می آیم تا به دانشگاه بیایم، آنقدر این هوا در من اثر خوب می گذارد که کلی شاد می شوم. ولی وقتی وارد آزمایشگاه می شوم چشمم می افتد به این آقای قهوه ای. من از این آقای قهوه ای بدم می آید. یعنی حتی ذره ای در وجود آقای قهوه ای نیست که من با آن مشکل نداشته باشم. آقای قهوه ای همیشه سرما دارد. همیشه فین فین می کند و آب دهانش را پشت سر من، داخل سطل آشغال تف می کند و این کار با چنان صدای بلندی انجام می شود که من می توانم تمام عناصر تشکیل دهنده آنرا تشخیص دهم. آقای قهوه ای شلوار جین می پوشد، و همیشه پاچه آنرا آنقدر بالا می دهد که دو سوم ساق پای قهوه ای اش معلوم است. آقای قهوه ای آدم بسیار پاچه خواری هم هست. آنقدر دنبال این استاد ما راه می افتد و "سِر" می گوید به او که من یاد فیلم های هندی عهد بوق می افتم که آنها نوکر بودند و انگلیسی ها ارباب. آقای قهوه ای وسط های روز که وارد آزمایشگاه می شود زیر لب آواز می خواند و وقتی سر جایش می نشیند هم دست از این کار نمی کشد. آقای قهوه ای روزهای اول فکر می کرد من برادر او هستم و به من می گفت برادر ایمان، و باعث شد که من با او برخورد بسیار شدیدی کنم که سریع فامیل نشود. آقای قهوه ای بعضی وقت ها که پای تلفن حرف می زند، آنرا روی بلندگو می گذارد و من مجبورم دو صدای نخراشیده را در یک آن تحمل کنم. آقای قهوه ای قبلاً خیلی بوی بدی هم می داد، اما جدیداً بهتر شده. او یک اسپری دئودرانت در کیفش نگه می دارد و اگر قرار است به ملاقات کسی برود، نصف آنرا روی خودش خالی می کند که باعث تنگی نفس من می شود.
الان هم که دارم این را می نویسم، صدای موسیقی را در گوشم تا آخر زیاد کرده ام، اما همچنان صدای فین فین آقای قهوه ای می آید. ای کاش این پی اچ دی لعنتی تا هوا خیلی سرد نشده تمام شود تا من هم حالی از هوای خوب ببرم و هم از شر آقای قهوه ای خلاص شوم.

جمعه ۱۹ اوت ۲۰۱۱

دراماتیک الکی


ما همان شب مردیم. ما در همان دم که اولین بوسه را در بیداد باران بر تن پنجره از لبان هم ربودیم، مردیم. تو به جرم خیانت مردی، و من هم که ماهی چند می شد که همه چیز را باخته بودم، از دست و پای باطل زدن بر داری که به دست خود ساختم، باز ایستادم. دیگر نه نگاه زماندار تو بر عکسی نو خبطی بود قابل مجازات، و نه تمنای بی قرار من برای پی بردن به کنهی ناشناخته مسئله ای بود در خور تلاش. با این همه تو را چه باک که در آنچه خودت پروردی غوطه می خوردی. ولی من بی خبر گرفتار گردابی شدم که پریشانی تو هر لحظه بی باک ترش می کرد در بلعیدن تن نهیفی جدید؛ چه تو دوستش بداری چه نه.

یکشنبه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

تقلای یک رویا در جاده ای آسفالته

من کجای همه این حوادث بودم؟ من روزها بود که آفتاب را کتمان می کردم تا مگر بارقه ای در دل غاری ناآشنا ببینم. من گم شده بودم تا مگر فرار رویاهایم را بتوانم قدری عقب بیاندازم. من از همان روزی که آن سیگار روشن شد سوختم تا همین الان. و الان هم می سوزم بدون آنکه پایانش مشخص باشد. همه اش برای دو خط شعری بود که می خواستم بنویسم، ترانه ای که می خواستم در دلم نمیرد. من می خواستم روزهایم را آفتابی کنم، اما بی اختیار باز هم ابری شدم.
من کتاب هایم را می خواهم. دوستانم را می خواهم. من جاده های مالرویی را می خواهم که ساعت ها تقلای مرا می طلبند.
من بازیگر این صحنه نبودم. من اصلاً بازی بلد نبودم. من می خواستم زندگی کنم. من می خواستم زندگی کنم.

-بیست ام مِی دوهزار و یازده

جمعه ۲۰ مهٔ ۲۰۱۱

هجومی در یک لحظه منبسط


می خواهم فریاد بزنم از ته جانم نامت را
تا بدانند همه که ما چقدر از هم دور افتاده ایم.

چهارشنبه ۱۳ آوریل ۲۰۱۱

- آقا، یک بسته سیگار لطفاً!

- آقا، یک بسته سیگار لطفاً!
و پنج دقیقه بعد روی بالکن ایستاده ام و پکی محکم به سیگار می زنم، دودش را در دلم حبس می کنم، و لحظه ای بعد با تمام توان بیرونش می دهم تا نور چراغ بالای ساختمان فرارشان را به همراه تمام دلمشغولی هایم به جایی که نمی دانم که کجاست دنبال کند.
یاد وقت دیگری می افتم که هفته ای بود و یا شاید هم دو هفته ای که هر شب بر روی همین بالکن می نشستم و سیگاری دود می کردم و به همراه مقداری مشروب تذهیبش می دادم. اصلاً یادم نمی آید کِی بود. آیا هوا سرد بود و من هر پک در میان سیگار را این دست به آن دست می کردم و انگشتان یخ زده را به جیب فرو می بردم یا نه؟ پارسال بود یا سال قبل آن؟ اصلاً یادم نمی آید که دردم چه بود که حتی شبی بدون این دو سپری نمی شد. یادم نمی آید که آیا همان وقتی بود که یکبار ساعت سه صبح بعد از چهار ساعت تلاش باطل برای خوابیدن، زنگ زدم به ایران و آنقدر گریه می کردم که برادر بیچاره من حتی کلمه ای از حرف هایم را نمی فهمید. شاید این یکی بر می گردد به بسته ای دیگر و بطری ای دیگر.
خیره مانده به ستاره ای خیلی دور، فکر می کنم آیا وقتی می رسد که نه این بالکن را به یاد آورم، نه این بسته سیگار را، نه این خطوط را، و نه این دلمشغولی های لعنتی را؟ دارم فکر می کنم این بسته چقدر می خواهد دوام بیاورد. آیا با تمام شدنش صبر من هم تمام می شود و قصه نو شدن سال در کافه ای زیر زمینی برای همیشه زیر زمین خواهد ماند؟ هر چه باشد این بسته هم تمام خواهد شد. این بسته محتوم به تمام شدن است.