به میدان شهر که رسید، روی لبه حوض ایستاد و در حالی که فواره ای پشت سرش فارغ از هر چیزی به هوا می رفت و دوباره پیوستنش را به تن آب جشن می گرفت، دست هایش را در هوا تکان داد و فریا زد:
- آی مردم! می دانید که تمام حرف های گفتنی گفته شده و چیزی نمانده که گفته نشده باشد. پس بیایید به آنچه من می گویم گوش کنید. من پیامبر جدید شمایم. برایتان موعظه ها دارم. هر چند همه موعظه ها را در کتاب های قدیم خوانده اید، اما بیاید و دوباره آنها را از دهان پیامبر جدیدتان بشنوید. آنها را در کتاب ها بنویسید و به کار ببندید. باشد که رستگار شوید.