دوشنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۱۰

یک لحظه از زندگی - هفت

آن لحظه ای که گردن به تنهایی می دهی که ترا با همه وزنش در چنگ بفشارد تا درد سهمگین نشنیده شدنت در تمام استخوان هایت بپیچد و خردشان کند.

4 کلمه دیگر:

منصوري گفت...

سلام بر ايمان عزيز
1- آن لحظه‌اي كه ...
2- آقا كاش ما هم از علم كامپيوتر نصيبي داشتيم و فضاي كوچك وب مان را مي‌توانستيم طراوتي ببخشيم. چه پر طراوت شد اينجا
3- از چندي پيش كه قطعاتي از سيمين دوبوار را در اين صفحه مي‌خواندم، ديلوگي با شما در ذهن شروع شد ... ديلوگي كوتاه، مبهم و تكرار شونده، شايد از همين روي وقتي آن اخرين عكس را در وبلاگ بارگذاري مي‌كردم به شدت نگاهت را حاضر مي‌ديدم و وقتي كامنتت را ديدم يك حس عجيبي حاضر شد.
شاد باشي

مصی گفت...

:(

مهسا گفت...

آآآآآآآی
درد داشت اسن لحظه ایمان. درد.

مهسا گفت...

*این