یکشنبه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

تقلای یک رویا در جاده ای آسفالته

من کجای همه این حوادث بودم؟ من روزها بود که آفتاب را کتمان می کردم تا مگر بارقه ای در دل غاری ناآشنا ببینم. من گم شده بودم تا مگر فرار رویاهایم را بتوانم قدری عقب بیاندازم. من از همان روزی که آن سیگار روشن شد سوختم تا همین الان. و الان هم می سوزم بدون آنکه پایانش مشخص باشد. همه اش برای دو خط شعری بود که می خواستم بنویسم، ترانه ای که می خواستم در دلم نمیرد. من می خواستم روزهایم را آفتابی کنم، اما بی اختیار باز هم ابری شدم.
من کتاب هایم را می خواهم. دوستانم را می خواهم. من جاده های مالرویی را می خواهم که ساعت ها تقلای مرا می طلبند.
من بازیگر این صحنه نبودم. من اصلاً بازی بلد نبودم. من می خواستم زندگی کنم. من می خواستم زندگی کنم.

-بیست ام مِی دوهزار و یازده

0 کلمه دیگر: